رويكرد روان‏شناسانه به شادى‏ 
دنياى پرشتاب و ماشينى، همراه با عصر ارتباطات و تكنيك مدرن،همه چيز را از تعادل و توازن خارج ساخته و خستگى‏هاى جبران‏ناپذيرى‏چون نابسامانى روحى و روانى را براى بشر به ارمغان آورده است.
ابزارهاى نشاط آور امروز جهان، تفنن‏هاى كاذبى مانند استفاده ازداروهاى عارضه‏انگيز شيميايى است كه محصولى جز تبعيت از اميال نفسانى‏و زير پا گذاشتن غيرت و عزت ندارد. آرزوهاى طولانى و روانى باهوس‏هاى غريزى، ناامنى جوانان را فراهم ساخته و از بهداشت جسم و روح‏اثرى كمرنگ به جا مانده است. بيشتر مردم دچار كسالت‏هاى شديد وناهنجارى‏هاى عميق گشته‏اند، نبود هدف روشن، اشتغال، مسكن، ازدواج واز همه مهمتر امواج سهمگين هجمه فرهنگ غرب برخاسته از تفكر الحادى‏و التقاطى، شتاب جامعه جهانى را به سمت بى هويتى بيش از پيش كرده است.
در اين هياهوى وحشت زاى انحطاط و انقراض، تنها بهره‏گيرى ازسرمايه‏هاى طبيعى و فطرى بشر مى‏تواند به كمك او در شكوفايى و شناخت‏خويشتن خويش، منطبق با سازمان منظم آفرينش بشتابد. فيلسوف عظيم‏الشأن اسلام، علامه طباطبايى مى‏فرمايد: »تنها اسلام است كه نه انسان را ازنيروها و غرايز و خواسته‏هاى حياتى او محروم مى‏كند و نه همه توجه او راگرايش به تقويت جنبه‏هاى مادى و حيوانى سوق مى‏دهد.« در كتاب وزين وعلمى اشارات و تبنيهايت ابوعلى سينا آمده است: »اگر بخواهيم از گذشته‏جدا شويم و تسليم احساسات كهنه و قديمى نگرديم، بايد تجربه ارزشمندى‏به اصلاح انديشه و استقبال از مشكلات زندگى، ما را پايدار مى‏سازد تا بااستفاده از منبع لايزال معرفت و محبت پروردگار، بستر سالم سازى و هويت‏بخشى و شادمانى كه امنيت معنوى را به دنبال دارد، ايجاد كنيم.
ب: در قيامت چيزى در نامه اعمال انسان نمى‏گذارند كه افضل از حسن‏خلق باشد.
ج: در حكمت 257 نهج البلاغه آمده است: »به خدايى كه تمام صداها رامى‏شنود، هر كس دلى را شاد كند، خداوند از آن شادى لطفى براى او برقرارمى‏كند كه در هنگام مصيبت، چون آب زلال بر او باريدن گيرد و تلخى‏مصيبت را از او بزدايد.«
د: در كتاب زبده الاحاديث آيت‏اللَّه بروجردى، در صفحه 188، از امام‏صادق )عليه السلام( آمده است: »ضحك المؤمن تبسم، خنده مؤمن لبخنداوست و خوشحالى در دل مؤمن بزرگ‏ترين حسنه است.«
ه : در كتاب سيره نبوى استاد مصطفى دلشاد، صفحه 167، از پيامبر نقل‏شده است: »الق اخاك بوجه منبسط؛ برادرت را با چهره گشاده و باز ملاقات‏كن، گشاده‏رويى از گشاده‏دستى برمى‏خيزد.«
و: اسلام با توجه به حوزه روان‏شناختى شادى، هيجانات و احساسات‏انسان را سركوب نكرده است، اما تمايلات نبايد مرز ارزش‏ها را بشكند وحريم وجود انسان كه خليفه خداوند است را بدرد. مظاهر شادى برتر و تمام‏عيار در معرفى انسان‏هاى هوشمند و خداجوى تجلى مى‏يابد كه قلب آنهاسرشار اط شعف الهى است.
ز: شادى از نظر روان‏شناسان، راز بزرگ زندگى، تراژدى حيرت‏انگيز،توصيف و معنى كردن اين راز و آواز فلسفى و شناخت چيستى و چگونگى‏آن، مفهوم شادى را براى انسان را به همراه دارد.
ح: واقعيت زندگى گوياى آن است كه شادى آن گونه كه مى‏بايدشناخته نشده است، درست خلاف اندوه، افسردگى و رنج كه انسان به همه‏زوايايش آشناست.
و: امروز شادى پديده‏اى عاطفى است ؛ واكنشى در پاسخ بسيارى ازحس‏ها كه آدمى آن را دريافت مى‏كند، و يا واكنش نسبت به حضور آزادى)دموكراسى( و احساس امنيت در همه عرصه‏هاى زندگى.
مقبوليت اجتماعى، موفقيت‏هاى مالى خوب، لذت‏هاى مختلف غذايى وجنسى، ازدواج مناسب، داشتن همسر، فرزند و نوه خوب، دوست داشتن،دوست داشته شدن و مورد احترام واقع شدن، گشت و گذار، هوشيارى وتحصيلات و حتى سن، در بروز و حضور شادى نقش ايفا مى‏كند. شادى‏كودكان يك شادى اصيل است كه با هستى آنها آميخته و يگانه است. 
 

قوانين مورفي....خيال يا واقعيت!!!!

يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين خنگ تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه" و اين اولين قانون مورفي بود. در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند .

حالا قوانين مورفي و قوانين استنباط شده از آن:
- اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.
- هيچ کاري آن طور که به نظر مي رسد ساده نيست.
- وقتي در ترافيک گير کرده اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه مي افتد.
- هر کاري بيش از آنچه فکرش را مي کني دو برابر آنچه بايد وقت مي برد. مگر اينکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي گيرد.
- هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن.
- اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازي احمق باهوش تري پيدا مي شود و کارت را خراب مي کند.
- در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.
- وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد. در اين صورت درست سر وقت رفته اند.
- اگر به نظر مي رسد همه چيزها خوب پيش مي روند حتما چيزي را از قلم انداخته اي .
- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد.
- هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي.
- اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکان هاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند.
- مادر هميشه راه بهتري براي انجام کارتان پيشنهاد مي کند البته بعد از اينکه کار را به سختي انجام داده باشيد.
- هر چه بيشتر سعي کنيد چيزي را از مادرتان پنهان کنيد او بيشتر به وب کم شبيه مي شود.
- 80% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي.
- وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخوانا ترينشان است.

قوانين اتوبوسي مورفي :
- اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي آيد.
- اگر زود برسي اتوبوس دير مي آيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است.
- اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري.
- هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد.
- مدت زيادي منتظر اتوبوس مي ماني و خبري نيست پس سيگاري روشن مي کني. به محض روشن شدن سيگار، اتوبوس مي رسد. (به عبارت ساده اگر سيگار را روشن کني اتوبوس مي رسد).
- اگر براي زودتر رسيدن اتوبوس سيگار را روشن کني اتوبوس ديرتر مي آيد.

قوانين كامپيوتري مورفي :
- ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود.
- اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد.

قوانين عاشقانه ي مورفي :
- همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد .
- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله اش از تو بيشتر است.
- شعور ضربدر زيبايي ضربدر در دسترس بودن مساوي عددي ثابت است. ( که اين عدد هميشه صفر است).
- ميزان عشق ديگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با ميزان علاقه تو به آنها.
- چيزهايي که يک زن را بيش از هر چيز به مردي جذب مي کند همانهايي اند که چند سال بعد بيشترين تنفر را از آنها خواهد داشت.

فلسفه مورفي
" لبخند بزن... فردا روز بدتريه "
و اما سرنوشت خود آقاي مورفي :
يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين ها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بقل که بقيه رو با تاکسي بره. همينجوري ريلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده تپٌي مي زنه بهش و مي ميره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده . حالا فکر کن با يه لباس سفيد کنار يه بزرگراه شلوغ واستاده باشي. بعد يه گاگولي در جهت مخالف بياد بهت بزنه و بميري . احتمالا موقع جون دادن اين جمله ي معروفش روي لبش بوده :
"اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه"

روشهاي غلبه بر بي حوصلگي،  
بي حوصلگي هنگامي روي ميدهد كه ما ديگر به اطرافيان، اشياء پيرامون خود و فعاليتهاي روزمره خود علاقه مند نبوده و از آنها لذت نميبريم. بي حوصلگي در واقع فقدان تنوع و انگيزش در زندگيست.
يكي از خصوصيات انسان تنوع طلبي و نياز به تغيير مداوم در شكل و نوع محركات بيروني ميباشد. سازگاري حسي سبب ميشود ما از فعاليتهاي تكراري به ستوه آييم. سازگاري حسي يعني: كاهش حساسيت حواس زماني كه در معرض مداوم يك عامل محرك ثابت و تغيير ناپذير قرار ميگيرند. مثلا پس از خريد يك تلفن همراه نو شوق و ذوق فراواني داريم اما پس از گذشت يكي دو ماه همان تلفن همراه برايمان تكراري و ملال آور ميشود.
همين عامل در روابط زن و مرد نيز مصداق دارد. افراد بسياري از اين مسئله شكايت ميكنند كه دوست دختر و يا پسر محبوب آنها ديگر برايشان عادي و خسته كننده شده و هيجان و شور اوايل آشنايي در روابطشان رنگ باخته است. اما بايد آگاه بود كه تنوع طلبي يك ويژگي ذاتي انسانها بوده و ميبايست در برخي موارد آن را تحت كنترل درآورد و برايش محدوديت قائل شد. حتي اگر مردي همسر زيبايي هم داشته باشد ممكن است به زنان ديگر مخفيانه نگاه كند و يا زل بزند حتي اگر آن زنان نازيبا و زشت باشند. چرا كه نزد آن مرد زيبايي همسرش ديگر تكراري و عادي گشته و به عبارتي به چهره وي عادت كرده و بدنبال يك محرك بصري جديد ميگردد. اما همين مرد بايد مطلع باشد كه اين دور باطل هيچگاه به كمال خوشنودي منتهي نميگردد جايي كه ديگر چيزي دلش را نزند و برايش تكراري نگردد. (زني كه هيچگاه برايش تكراري و خسته كننده نشود).
بنابراين بايد براي برخي امور در تنوع طلبي محدوديت قائل شويم و گرنه مجبور خواهيم شد هميشه بي حوصله و دلزده باقي بمانيم و طعم رضايت را نچشيم. يكي از نكات بسيار مهم در روابط اين ميباشد كه زن و مرد هر آنچه كه دارند را يك باره رو نكنند. يعني تمام مهارتها، خصوصيات اخلاقي و شخصيتي، آرزوها، اسرار، برنامه هاي آينده، هدفهاي بلند مدت و كوتاه مدت و غيره. چون زماني كه مثلا دختري از تمام راز و رمز، مهارتها و شيرين كاري هاي يك پسر آگاه شود ديگر چيزي باقي نميماند كه حس كنجكافي دختر را نسبت به آن پسر برانگيزد و رابطه از هيجان و تب وتاب مي افتد. مانند فيلمي كه وقتي از ابتدا تا انتهاي آن را مشاهده ميكنيم ديگر بندرت پيش مي آيد كه بخواهيم مجددا نگاهش كنيم اما اگر همين فيلم بصورت سريال نمايش داده شود هم هيجانش بيشتر ميشود و هم كنجكاوي بيننده براي سر درآوردن از ادامه داستان. اما اين بدين معنا هم نيست كه به طرف مقابلمان دروغ بگوييم و شخصيت اصلي خود را كتمان كنيم بلكه بايد به گونه اي پيش برويم كه در هر يك از ملاقات هايمان يك سخن، مطلب، خبرو يا برنامه تازه در چنته داشته باشيم. خلاصه بايد پيش بيني ناپذير باشيم.
براي غلبه بر بي حوصلگي در زندگي از اين راهكارها سود بريد:

1-سعي كنيد هر از چند گاهي در زندگي خود تغييراتي هر چند جزئي ايجاد كنيد.

2- بي كاري و فقدان فعاليت يك عامل مهم در ايجاد بي حوصلگي ست. دست به كار شويد با نشستن و به نقطه اي خيره شدن چيزي عوض نميشود. برخيزيد و به كاري مشغول شويد.

3- حس پوچي و اين باور كه زندگي، شغل و فعاليتهاي شما بي معني ميباشند ميتواند شما را تا مرز خود كشي پيش برد. شما نبايد زندگي خود را يك دايره بي پايان و هدف بدانيد. اين وظيفه خود شماست كه به زندگي خود معنا بخشيد.

4-هر روز يك چيز جديد ياد بگيريد و به علم خود بيفزاييد.

5- خود را به چالش بكشانيد. به فعاليتي دست بزنيد كه در شما استرس ملايمي ايجاد ميكند. مانند برد و باخت (در بازي، ورزش) و يا پذيرش ايده هاي جديد.

6- به ياد داشته باشيد كه هيچ چيز كسالت بار و خسته كننده نيست بلكه اين ذهن بي حوصله شماست كه همه چيز را كسل كننده ميبيند. بي حوصلگي يك امر نسبي و درونيست. افكار خود را تغيير دهيد تا احساسات شما نيز تغيير يابند.

7-حس كنجكاوي خود را بر انگيزيد.نسبت به پيرامون خون بي تفاوت نباشيد.سعي كنيد از همه چيز سر در بياوريد.البته به غير از مسائل شخصي ديگران.

8- خيالپردازي كنيد. خيالپردازي بيش از حد سبب دور افتادن شما از واقعيتها و حقايق ميگردد اما از تخيل خود ميتوانيد در رفع بي حوصلگي كمك بگيريد. خيالپردازي كنيد و به آرزوهاي خود دست يابيد.

9- تكرار فعاليتهاي روزمره و يا از روي عادت بسيار خسته كننده است. بنابراين ديگر ايده ها، گزينه ها واحتمالات را هم انتخاب كنيد. مثلا هر روز براي صبحانه چاي شيرين نخوريد، يك روز هم قهوه و يا شير بخوريد و يا هر روز سر يك ساعت فعاليت خاصي را انجام ندهيد. هراز گاهي طرز لباس پوشيدن و يا مدل موي خود را تغيير دهيد .

10- هر بار سر قرار ملاقات يك دست لباس مشابه به تن نكنيد. و يا در كافي شاپ فقط ميلك شيك سفارش ندهيد. با يك هديه بدون مناسبت طرف مقابل خود را غافلگير كنيد.

11- با حسرت به دختران ديگر نگاه نكنيد مطمئن باشيد مردان بسياري نيز هستند كه با حسرت به دوست دختر كنار شما نگاه ميكنند و آرزوي داشتن وي را دارند.

12- تكراري نباشيد.
 
استفان هاوكينگ ، دانشمند برجسته جهان به ايران مي‌آيد  
ایسنا: «استفان هاوكينگ» ، استاد دانشگاه «كمبريج» و فيزيكدان برجسته معاصر به دعوت پژوهشگاه دانش‌هاي بنيادي به ايران مي‌آيد.
«استفان هاوكينگ»، استاد دانشگاه «كمبريج» و دانشمند برجسته معاصر به دعوت پژوهشگاه دانش‌هاي بنيادي (مركز تحقيقات فيزيك نظري و رياضيات) تيرماه به ايران مي‌آيد.
وي در مدت سفر به ايران ضمن برگزاري نشست‌هاي تخصصي احتمالا در المپياد جهاني فيزيك در اصفهان نيز حضور خواهد يافت.
گفتني است، استفان ويليامز هاوكينگ در تاريخ 8 ژانويه سال 1942 در شهر اكسفورد در انگليس متولد شد.
خانه پدري وي در شمال انگليس بود اما در طول جنگ جهاني دوم اكسفورد مكاني امني براي كودكان محسوب مي‌شد.
وقتي او به سن 8 سالگي رسيد خانواده وي به سنت آلبانز شهري در حدود 20 مايلي شمال لندن نقل مكان كردند.
در سن 11 سالگي استفان به مدرسه سنت آلبانز رفت و سپس به كالج دانشگاه آكسفورد كه كالج قديمي پدرش بود رفت.
استفان مايل به تحصيل در رشته رياضيات بود اگرچه پدرش پزشكي را ترجيح مي‌داد. در كالج دانشگاه رشته رياضيات تدريس نمي‌شد بنابراين استفان در عوض رشته فيزيك را انتخاب كرد. پس ازسه سال و در حالي كه كار زيادي انجام نداده بود استفان در رشته علوم طبيعي اولين ديپلم افتخاري را كسب كرد.
پس از آن استفان براي تحقيقات در رشته كيهان شناسي به كمبريج رفت كه در آن زمان هيچ كس در آكسفورد در اين حوزه فعاليت نمي‌كرد. استاد وي دنيس سياما بود اگرچه استفان اميدوار بود كه با فرد هويلي كه در اين رشته در كمبريج كار كرده بود، تحقيقاتش را انجام دهد.
پس از كسب دكتري استفان به عنوان اولين محقق انتخاب شد و سپس عنوان محقق تخصصي را در كالج گونويل و كايوس به خود اختصاص داد.
وي پس از ترك موسسه نجوم در سال 1973 به دپارتمان رياضي كاربردي و فيزيك تئوريك رفت و از سال 1979 مقام استادي Lucasian را در رشته رياضيات كسب كرد. اين كرسي در سال 1663 با هزينه‌ ريويرند هنري لوكاس، يكي از اعضاي پارلمان دانشگاه و به درخواست وي برگزار شد. اين مقام اولين بار نصيب اسحاق بارو و سپس در سال 1669 نصيب نيوتون شد.
استفان هاوكينگ بر روي قوانين پايه‌اي كه كائنات را اداره مي‌كنند كار كرده است. وي با همراهي روگر پنروس نشان داد كه تئوري عمومي نسبيت انيشتن كه اشاره به فضا و زمان دارد، نقطه آغازي در پديده بيگ بنگ (انفجار بزرگ) و نقطه پاياني در سياهچاله‌ها دارد.
به گزارش ايسنا، اين نتايج نشان مي‌دهد كه يكي كردن نسبيت عمومي با تئوري كوانتوم امري ضروري است. تئوري كوانتوم يك دستاورد بزرگ علمي ديگر از نيمه اول قرن بيستم است.
يك نتيجه چنين اتحادي كه وي كشف كرد اين بود كه سياه چاله‌ها نبايد كاملا سياه باشند اما بايد پرتوهايي را منتشر كنند و در نهايت از بين رفته و ناپديد مي‌شوند. فرض ديگر اين است كه كائنات لبه يا مرزي در زمان تصوري ندارد. اين امر نشان مي‌دهد كه روشي كه كائنات بر اساس آن آغاز شده‌اند كاملا با قوانين علم تعيين شده است.
پروفسور هاوكينگ كه 12 ديپلم افتخاري دارد در سال 1982 جايزه CBE را كسب كرده و ديپلم افتخار بعدي را نيز در سال 1989 به خود اختصاص داد. وي تعداد زيادي جايزه، مدال و پاداش دريافت كرده است و محقق انجمن سلطنتي و عضو آكادمي علوم آمريكا است.
 
هفت اصل بیل گیتس 
«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

به گزارش اصول بيل گيتس به اين شرح است:

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

با صبر و حوصله درگيري هاي خود را
رفع كنيد


اصلاً درست نیست که اجازه بدهید اضطراب و عصبانیت در شما به وجود آید. باید انرژی های منفی خود را به طریقی دور بریزید تا در آینده دچار عصبانیت، کج خلقی یا اضطراب نشوید. در ایـن جـا به روش هـــایی اشاره می کنیم که شما را در این مسیر یاری می دهند.

مسائل کوچک را نادیده بگیرید
بـله، زمـان هـایـی هـسـت که بـایــد بعضی چیزها را پیش خـودتان نگاه دارید—به خصوص زمانی که می دانید ممکن اسـت آن حـرف ها بین دیگران دعوا بیندازد. در هر دوره ای از زندگی با دوستان، اعضای خانواده، همکاران و آشنایان دیگر روبه رو هستید، ممکن است با هر کدام از اینها مشکل پیدا کنید، اما به یاد داشته باشید که فریاد زدن و عصبانی شدن و بعد هم قطع رابطه کردن با آنها همیشه راه حل درستی نیست.
منظور من را اشتباه نگیرید. منظورم این نیست که وقتی فرد مقابل روی اعصابتان راه می رود، شما به یک طرف دیگر نگاه کنید. اما در جاهایی که مسئله خیلی هم بزرگ نیست، زبانتان را گاز بگیرید و صبر پیشه کنید. با این کار نظر فرد مقابل را هم تغییر خواهید داد.

این مسئله برای چه کسانی به کار می رود؟


در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم
با عقل آب عشق به يك جو نمي رود
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سيل اشك به خون شسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم
خلقم به روز زرد بخندند و باك نيست
شاهد شو اي شرار محبت كه بي غشم
باور مكن كه طعنه ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
سروي شدم به دولت آزادگي كه سر
با كس فرو نياورد اين طبع سركشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب مي گزد چو غنچه ي خندان كه خامشم
هر شب چو ماهتاب بر سر بالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پريوشم
لب بر لبم بنه به نوازش دمي چو ني
تا بشنوي نواي غزلهاي دلكشم
ساز صبا به ناله شبي گفت شهريار
اين كار توست من همه جور تو مي كشم

استاد شهریار 

                         

 
روز مبادا 
بدون ملاحظه ايام را ميگذرانيم، خيلي کم ميخنديم، خيلي تند رانندگي ميکنيم، خيلي زود عصباني ميشويم، تا ديروقت بيدار ميمانيم، خيلي خسته از خواب برميخيزيم، خيلي کم مطالعه ميکنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه ميکنيم و خيلي بندرت دعا ميکنيم.

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت
ميکنيم، به اندازه کافي دوست نميداريم و خيلي زياد دروغ ميگوييم.

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را
.

ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر، مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر، آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم.

تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان.

ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر.

بزرگراه هاي پهن تر اما ديدگاه هاي باريکتر.

بيشتر خرج ميکنيم اما کمتر داريم، بيشتر ميخريم اما کمتر لذت ميبريم.

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم.

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را.

بيشتر مينويسيم اما کمتر ياد ميگيريم، بيشتر برنامه ميريزيم اما کمتر به انجام ميرسانيم.

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن.

درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر.

کامپيوترهاي بيشتري ميسازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم.

ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم.

مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي .

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر.

درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده.

بدين دليل است که پيشنهاد ميکنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است.

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد.

زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد.

زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي ازلحظه هاي لذتبخش است.

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد.

عباراتي مانند ”يکي از اين روزها“ و ”روزي“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم ”يکي از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم.

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که ميتواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
 
.
طبيعت حقيقي يک قلب  
جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
 
برگرفته از سخنرانی اوشو 

عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط در صورت شناخت عشق است كه می توان به تجربه اين ملاقات نايل آمد . در غير اينصورت به دنيا می آيی، زندگی می كنی و می ميری، ولی در حقيقت مهمترين تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای كه با هيچ چيز جايگزين نمی شود. تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربه اين حد فاصل، نقطه اوج و حد نهايی تجربيات آدمی است. برای اينكه به آن نقطه برسی بايستی چهار مرحله را هميشه به خاطر داشته باشی.
مرحله اول: حضور در لحظه است، زيرا عشق تنها در زمان حال ممكن است. عشق ورزيدن در گذشته و آينده ممكن نيست. بسياری از آدم ها يا در گذشته و يا در آينده زندگی می كنند، طبيعتآ عشق شان نيز در گذشته و يا آينده است كه چنين عملی غير ممكن است.
اگر خواستی از عشق فرار كنی، در زمان گذشته و يا در زمان آينده زندگی كن ، ولی اگر خواستی رودخانه عشق را در درونت جاری سازی در زمان حال زندگی كن ، زيرا عشق فقط در زمان حال ممكن است.زياده از حد فكر نكن زيرا فكر هم هميشه به گذشته يا آينده مربوط می شود و انرژی تو به جای اينكه به قوه احساس معطوف شود، منحرف شده و صرف فكر كردن می گردد وتمام انرژی های تو را تخليه می كند. در چنين وضعيتی عشق نمی تواند وجود داشته باشد.
دومين قدم در راه رسيدن به عشق اين است كه : ياد بگيری چگونه سموم وجودت را به عسل تبديل كنی .خيلی از مردم عشق می ورزند ولی عشق آنها با سمومی همچون نفرت، حسادت، خشم، خودخواهی و احساس مالكيت آلوده شده است. می پرسی چگونه می توان سموم را به شهد تبديل كنيم؟ روشی بسيار ساده وجود دارد:
تو لازم نيست كار خاصی انجام دهی، تنها چيزی كه احتياج داری صبر است. اين يكی از بزرگترين اسراری است كه برايت فاش می كنم. امتحانش كن . وقتی كه خشمگين می شوی، نبايد كاری كنی. فقط در سكوت بنشين و نظاره گر باش . با خشم همكاری نكن و آن را سركوب هم نكن . فقط نظاره كن، صبور باش و ببين كه چه پيش می آيد. بگذار اين احساس اوج بگيرد.
زمانی كه حال و هوای مسموم بر تو غلبه كرد، هيچ كاری انجام نده، فقط صبر كن و بگذار كه آن سم به غير خود تبديل شود. اين يكی از و اصول زندگی است كه همه چيز مدام در حال تغيير به غير خود است .
انسان در اين اوقات فقط بايد صبور باشد. در زمان خشمت از انجام هر عملی حذر كن و هيچ تصميمی نگير. زيرا برايت پشيمانی به بار می آورد. خشم نمی تواند دائمی باشد. اگر صبور باشی و به انتظار بنشينی، به اين نتيجه خواهی رسيد. هيچ چيز دائمی نيست. شادی می آيد و می رود،غم می آيد و می رود. همه چيز تغيير می كند و هيچ چيز به يك صورت باقی نمی ماند.
پس برای چه عجله می كنی؟ خشم آمده است و می رود. تو فقط قدری صبر داشته باش. به آينه نگاه كن و منتظر باش . چهره خشمناكت را در آينه تماشا كن. لزومی ندارد كه اين چهره را به كس ديگری نشان بدهی. اين مساله فقط مربوط به توست، جزيی از زندگی و حال و هوای توست. تو بايد اينقدر صبر كنی كه چهره خشمگينت كه از شدت خشم، قرمز رنگ شده از هم باز گردد و چشمانت حالتی متين و آرام به خود گيرد. اگر صبر داشته باشی و در آينه تماشا كنی می بينی كه انرژی چشمت دگرگون می شود و تو آكنده از طراوت و نشاط می شوی.
مرحله سوم، تقسيم كردن و بخشيدن است. چيزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبی ها و زيبايی ها را با ديگران تقسيم كن . معمولآ اكثر مردم عكس اين عمل را انجام می دهند. چنين انسان هايی واقعآ ابله هستند ! . وقتی كه شاد هستند خست به خرج می دهند و آن را با كسی تقسيم نمی كنند ولی وقتی غمگين و افسرده هستند، ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند همه را در غم خود شريك سازند. وقتی لبخند می زنند بسيار صرفه جويانه عمل می كنند در حد يك تبسم كوچك ولی خدا نكند كه خشمگين شوند، آن گاه در آستانه انفجار قرار می گيرند.
آدم وقتی دارد ، بايد ببخشد. در واقع، انسان جز آن چيزی كه با ديگران تقسيم می كند و می بخشد، چيزی ندارد. عشق، پول و مال نيست كه بتوان آن را جمع كرد. عشق عطر و طراوتی است كه بايد با ديگران تقسيم كرد. هر چه بيشتر ببخشی، بيشتر به دست می آوری. هر چه كمتر ببخشی، كمتر داری.
اگر ببخشی، وجودت از سموم پاك می شود. وقتی هم ببخشی در انتظار عمل متقابل يا پاداش نباش. حتی منتظر تشكر هم نباش. بلكه تو بايد از كسی كه اجازه داده چيزی را با او تقسيم كنی، سپاسگذار باشی. فكر نكن كه او بايد از تو تشكر كند!
چهارمين گام در راه رسيدن به عشق : " هيچ بودن " است . به محض اينكه فكر كنی كه كسی هستی، عشق از جاری شدن باز می ايستد . عشق فقط از درون كسی به بيرون جاری می شود كه "كسی" نباشد.
عشق، در نيستی خانه دارد. هنگامی كه خالی باشی، عشق نيز در تو جای خواهد گرفت . وقتی آكنده از غرور باشی، عشق ناپديد می شود . همزيستی عشق و غرور ممكن نيست . اين دو در كنار يكديگر جايی ندارند. عشق و الوهيت می توانند در كنار يكديگر باشند، زيرا عشق و الوهيت مترادف هستند. بنابراين "هيچ" باش . "هيچ" منشا همه چيز است. "هيچ" منشا بی نهايت است. هيچ باش . در هيچ بودن است كه به كل می رسی
"
اگر خود را كسی بپنداری، راه را گم می كنی ، ولی اگر خود را هيچ بپنداری، به مقصد می رسی

رغبت همان چیزی که مردم مدت مدید در مورد ان تردید داشته اند و از خود پرسیدهان که چند تا کار را بخاطر رغبت نداشتن انجام ندادهاند و چند تا را بخاطر خطراتش
یک مثال از انچه که بارغبت نداشتن اشتباه می گریم صحبت با غریبه هاست چه یک کفتگو باشد یا یک تماس ساده یا دردر دل ما به ندرت با غریبه هات صحبت می کنیم و همیشه می گوییم این طور بهتر است به این ترتیب کار به انجا ختم میشود که نه کمکی به کسی می کنیم و نه زندگی به ما کمکی می کند فاصله گرفتنمان از مردم سبب می شود که مهم و مطمئن از خود جلوه کنیم اما در واقع نگذاشتیه ایم صدای فرشته مان از طریق کلمات دیگران به گوشمان برسد
تصمیما ت خداوند مرموز اما همیشه به نفع ماست

استاد می گوید :
از هر نعمتی که امروز خداوند به شما داده است استفاده کنید نعمت را نمی توان پس انداز کرد هیچ بانکی وجود ندارد که ما بتوانیم نعمت هایی را که دریافت کرده ایم به ان بسپاریم تا هر زمان که صلاح می دانیم از انها استفاده کنیم اگر از نعمتها استفاده نکنید نعمت ها از دست می روند بدون اینکه بتوان دوباره انها را بدست اورد خدا وقتی به زندگی ما وارد می شود با اگاهی از اینکه ما هنرمندان خلاقی هستیم یک روز به ما گال می دهد تا مجسمه بسازیم روز دیگر قلم مو و بوم نقاشی یا قلم برای نوشتن به ما می دهد ولی ما هرگز نه می توانیم از گل بر روی بوم نقاشی مان استفاده کنیم نه از قلم در مجسمه سازی هر روز مهجزه خودش را دارد نعمتها را بپذیر ید کار کنید و اثار هنر ی کوچک خودتان را همین امروز بیافرینید فردا نهمتها ی دیگر دریافت خواهید کرد
جایی که نیروی زور فقط می تواند خراب کنئ ملایمت می تواند مجسمه بسازد

استاد می گوید :
بسیاری از مردم از شادی می ترسند از نظر چنین اشخاصی خشنودی در زندگی به مفهو م این است که باید تعدادی از عادتهای خود را عوض کنند و حس و همیتشان را از دست بدهند اغلب از اتفاقات خوبی که برای ما رخ می دهد عصبانی می شویم انها را نمی پذیریم چون پذیرفتن انها به ما این احساس را می دهد که به خدا بدهکاریم فکر می کنیم بهتر است از جام شادی ننوشیم زیرا وقتی این جام خالی می شود خیلی رنج خواهیم برد از ترس این که مبادا کم بیاوریم رشد نم کنیم از ترس این که مبادا روزی به گریه بیفتیم نمی خندیم

استاد می گوید :
اغلب می توانیم کاری را از سر فرصت انجام دهیم اما مو قعیت های هم پیش می اید که باید استینها را بالا بزنیم و قضیه را حل و فصل کنیم در چنین مواردی بدتر از این دست وان دست کردن نیست

استاد میگوید :
اگر باید گریه کنی مثل یک بچه گریه کن تو هم روزگاری بچه بودی و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی یاد گرفتی گریستن بود زیرا گریه بخشی از زندگی است هرگز فراموش نکن که تو هم ازاد هستی و نشان دادن احساسا ت هیچ اشکالی ندارد
فریاد بزن با صدای بلند گریه کن هر قدر دلت می خواهد سروصدا کن چون بچه ها این طور گریه می کنند انان سریع ترین راه ارام کردن خود را هم بلدند ایا هرگز توجه کرده ای که چطورمی شود که بچه ها دست از گریه می کشند
وقتی چیزی توجه سان را جلب می کند گریه شان بند می اید چیزی انان را بطرف ماجرای بعدی فرا می خواند بچه ها به سرعت دست از گریه می کشند در مورد تو هم همیتن طور خواهد بود فقط این که بتوانی مثل بچه ها گریه کنی
در زندگی چیزهایی است که روی انها این مهر خورده است :
ازرش مرا تنها زمانی می فهمید که مر ا از دشت داده اید و دوباره به دست اورده اید
فایدهای ندارد که بخواهیم میانبر بزنیم
در کافه ای در یک دهکده دور افتاده در اسپا نیا نزدیک شهر اولیت تابلویی که صاحب ان را نصب کرده به این مضمون دیده می شود
درست وقتی که موفق به یافتن تماتم پاسخ ها شدم تمام سو الات عوض شد

استاد میگوید :
ما همیشه در پی یافتن پاسخ ها هستیم فکر می کنیم برای فهمیدن معنای زندگی پاسخ های مهم هستند از انها مهمتر این است که با دل و جان زندگی می کنیم و بگذاریم زمان رازهای هستی را بر ما اشکار سازد اگر بیشتر از حد نگران مهنی کردن زندگی باشیم مانع عمل طبیعت می شویم و نمی توانیم نشانه های خدا را دریابیم
 
 
نامه چارلی چاپلین به دخترش 

تقریبا اکثرتون این نامه رو خوندین ولی بازم میذارم تو بلاگ خالی از لطف نیست. خودم برای بار ۹ یا ۱۰ بود خوندم.

جرالدین دخترم:

از تو دورم ولی یك لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود،اما تو كجائی،در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شكوه شانزه لیزه.

این را می دانم و چنان است كه گوئی در این سكوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم،شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشكوه،نقش آن دختر زیبای حاكمی است كه اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین،در نقش ستاره باش،بدرخش،اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهائی كه برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد،امروز نوبت توست كه صدای كف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد،به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا كن،زندگی آنان كه با شكم گرسنه در حالیكه پاهایشان از بینوائی می لرزد و هنرنمائی می كند،من خودم یكی از ایشان بودم،تو مرا درست نمی شناسی،در آن شبهای بسی دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم،آن هم داستانی شنیدنی است،داستان آن دلقك گرسنه ای كه در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد،این داستان من است،من طعم گرسنگی را چشیده ام،من درد نابسامانی را كشیده ام و از اینها بالاتر، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد كه اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند،اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی كند را نیز احساس كرده ام،با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنكه بمیرند نباید حرفی زد،داستان من بكار نمی آید،از تو حرف بزنم،بدنبال نام تو،نام من است،چاپلین.

جرالدین دخترم،دنیائی كه تو در آن زندگی می كنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است،نیمه شب آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بیرون می آیی،آن ستایشگران ثروتمند را فراموش كن ولی حال آن راننده تاكسی را كه تو را به منزل میرساند بپرس،حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

به وكیل خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد،اما برای خرجهای دیگرت،باید برای آن صورت حساب بفرستی،دخترم،گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد،مردم را نگاه كن،زنان بیوه و كودكان یتیم را بشناس و دست كم روزی یكبار بگو:من هم از آنها هستم،تو واقعا یكی از آنها هستی و نه بیشتر.

هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شكند،وقتی به مرحله ای رسیدی كه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسی خود را به حومه پاریس برسان،من آنجا را خوب می شناسم،آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید كه قرنها پیش،زیباتر، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائی می كنند،اما در آنجا از نور خیره كننده نور افكنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست،نور افكن كولیها تنها نور ماه است،نگاه كن آیا بهتر از تو هنرنمائی نمی كنند ؟اعتراف كن دخترم.

همیشه كسی هست كه بهتر از تو هنرنمائی كند و این را بدان كه هرگز در خانواده چارلی چاپلین كسی آنقدر گستاخ نبوده است كه یك كالسكه ران یا یك گدای كنار رود سن یا كولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید.

دخترم چكی سفید برایت فرستاده ام كه هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج كنی ولی هر وقت خواستی دو فرانك خرج كنی با خود بگو سومین فرانك از آن من نیست،این مال یك فقیر گمنام باشد كه امشب به یك فرانك احتیاج دارد،جستجو لازم نیست،این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت،اگر از پول و سكه برای تو حرف می زنم برای آن است كه از نیروی فریب و افسون این فرزند شیطان خوب آگاهم،من زمانی دراز در سیرك زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازانی كه بر روی ریسمانی بس نازك و لرزنده راه می رفتند نگران بوده ام،اما دخترم این حقیقت را بگویم كه مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان ناستوار،سقوط می كنند.

جرالدین دخترم،پدرت با تو حرف می زند،شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را بفریبد، آن شب است كه این الماس همان ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است،روزی كه چهره زیبای یك اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز است كه بندباز ناشی خواهی بود،زیرا بندبازان ناشی همیشه سقوط خواهند كرد،از این رو دل به زر و زیور مبند،بزرگترین الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی،با او یكدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان،به مادرت گفته ام كه در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد،او بهتر از من معنی عشق را می داند،او برای تعریف عشق كه معنی آن یكدلی است، شایسته تر از من است.

دخترم،هیچكس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته آن باشد كه دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند،برهنگی بیماری عصر ماست،به گمان من،تن تو باید مال كسی باشد كه روحش را برای تو عریان كرده است.

جرالدین،برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر میگذارم و با این آخرین پیام،نامه را پایان می بخشم.

" انسان باش پاكدل و یكدل،زیرا گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن،هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. "

 

 

چارلی چاپلین

پدر تو

 

 
بهترین ها 
بهترین پدر و همسر آن است که خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند.

بهترین مادر و همسر آن است که تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر.

بهترین دوست آن است که با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی بتوانی حرف دلت را به او بزنی.

بهترین ترانه و آهنگ آن است که تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد.

بهترین احساس آن است که شادی را زیر پوستت حس کنی.

بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد.

بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود.

بهترین خاطره آن است که تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی شاد و سرحال شوی.

بهترین منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببینی.

"بهترین چیز نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است."

 

 

منبع:

http://aabjikhanum.blogfa.com/